مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها ( مصائب کوچه )
مـاه چون ليل و نهـارش میگذشت چـرخـۀ غـم در مـدارش میگذشت آنکه عطرش عرش را پُر کرده بود زرد و پـائـیزی بهـارش میگذشت لحـظه لحـظه انـتظار مرگ داشت لحـظـههای احـتـضارش میگذشت آنکـه راه انـداخـت کـار خـلــق را با مـشـقـّـت روزگـارش میگـذشت خـون روی آسـیـابـش شـاهـد است با چه دردی کار و بارش میگذشت تـا نـیـافــتــد، از کــنــار بـچــههــا سخـت با چـشمان تارش میگذشت دائـم از ذهـن عــلــی بـا دیــدنــش خـاطـرات گـریـهدارش میگـذشت زد بـه هـم آرامـش ایـن خــانــه را آن که بـا داد و هـوارش میگذشت از مــیــان بــیــشــۀ شــیـــر خـــدا گرگ با سگ های هارش میگذشت یـاس میلـرزیـد و هُـرم شـعـلـههـا از يـمـيـن و از یـسارش میگذشت فــاطــمــه بِـیـن گـذر افـتــاده بــود کاش دشـمـن از کنارش میگذشت ســفــرهدار شـهـر بـود و از تـنـش هر که بوده ریزهخوارش میگذشت دسـتبـسـتـه مـیکـشـیـدنـد و عـلی از روی خـون نـگـارش میگذشت مـرد خـیـبـر از کـنـار هـمـســرش با نـگـاه شـرمـسـارش مـیگـذشـت وعـــدۀ دیـــدارشــان گـــودال شــد کاش از قـول و قرارش میگذشت |